عزیز دلم ... نبینم مریض شدی
پسر گلم دیشب تا صبح مریض بودی و بی حال.
هر 3 تامون تا صبح نخوابیدیم...امروز تا بیدار شدیم و صبحونه خوردیم با بابایی بردیمت دکتر. به گمونم ته مونده همون مریضی مکه بود که کامل از وجودت نرفته بود. آقای دکتر تا دیدت گفت خیلی ضعیف شدی و آب بدنت کم شده باید سرم وصل کنی. یه خورده ترسیدم چون تا حالا برات سرم وصل نکرده بودیم.بابایی رفت داروهاتو بگیره و منو تو هم رفتیم تو اتاق که آماده بشی.قربونت برم عزیزم بهت گفتم باید آمپول بزنی. با اینکه میدونستی چیه ولی خیلی راحت قبول کردی و یه تخت انتخاب کردی و دراز کشیدی روش!
دکتر که اومد به بازوت کش بست گفت خدارو شکر چه رگای درشتی داره خیلی راحت میشه رگشو پیدا کرد.منم یه خورده خیالم راحت شد.ولی سوزنشو که تو بازوی نازت فرو کرد یه دقیقه باهاش درگیر بود...نمیتونست درستش کنه . تو هم که حسابی دردت گرفته بود دستتو محکم تکون دادی و ....کلی خون از دستت رفت....
دوباره رو مچ دست راستت امتحان کرد. ....نشد... رو مچ چپت....بازم نشد!
منو بابایی که دیگه طاقت درد کشیدنو گریه هاتو نداشتیم گفتیم سرم نمیخواد.
گل نازم!وسط گریه هات همش میگفتی مامان بریم خونه.دردم گرفت.من دوست ندارم اینجا بمونم!
دیگه بابایی گرفتت بغلش و تو همون حالت که بغلش بودی پرستاره دو تا آمپول زد بهت.
تو هم وسط اشک و ناله داد زدی گفتی مامان خانم دکتر داره چیکار میکنه؟ بهش بگو این کارو با من نکنه!
پسر شیرین زبون من...فدات شم عزیزم...منو بابایی هم مدام این 2 تا جمله آخرو تو خونه تکرار میکنیم و قربون صدقت میریم!
عزیزم دیگه طاقت ندارم اشکاتو اونجوری ببینم.
خدایا همیشه و همه جا مواظب همه بچه ها باش!


عزیز دلم ... نبینم مریض شدی
